تبليغاتX
شکسته فریاد - پیامک لعنتی!

دو ساعتی می­شد که زنگ آن پیامک لعنتی را شنیده بودم. هنوز فرصت نکرده­ بودم بخوانمش. آن پیامک مرگ، همین­طور در پهلوی راستم جا خوش کرده بود و گویا دنبال فرصتی می­گشت تا بر سرم آوار شود. خسته و گرسنه از سر کار رسیده بودم. باز بی خیال آن پیامک، نشستم سر سفره و غذایم را خوردم. ولش کن بابا! حتماً باز خاتمی چیزی گفته، احمدی نژاد گافی داده، جوک تازه­ای برای کردان ساخته­اند ... هر چه هست، فعلاً گرسنه­ام. حال خواندنش را ندارم. از سر سفره که بلند شدم، رفتم سراغ مبایل. با بی­خیال محتویات in boxام را باز کردم. اِ... فلانی است! پارسال دوست، امسال آشنا! چه عجب یادی از ما کرده؟!  sms را باز کردم. ناگهان چشمانم سیاهی رفت... خبر مثل پتک خورد بر سرم... یا خدا!... «مهندس سعدایی به ملکوت اعلا پیوست». دهانم خشک شده بود. بی­اختیار خبر را بلند بلند تکرار کردم. زینب مات و مبهوت نگاهم می­کرد... صدای «وای» مادرش از آشپزخانه به گوشم خورد... زینب باور نمی­کند. می­گوید سر کاریه! بچه­ها دارن اذیت می­کنن! زنگ می­زنم به یکی از بچه­های تهران. خبر را تأیید می­کند. چشمان نافذ و نگاه صمیمی مهندس لحظه­ای از روبه­روی نگاهم پاک نمی­شود. انگار هنوز صدایش را از پشت گوشی مبایلم می­شنوم: «آقا چه شد این صورت جلسه­ها؟ ... جلسات منظم برگزار میشه؟... آقایون میان؟...». بغض گلویم را می­فشارد. چه حکمتی است که فرشته­ی مرگ دست از سر بهترین فرزندان این آب و خاک برنمی­دارد و آنها را نرسیده می­چیند؟ پریروز بورقانی، دیروز توسلی، امروز سعدایی، فردا.... جالب اینکه همه در اثر عارضه قلبی! گویا قلب هر کدام از یاران اصلاحات که نازنین­تر و رئوف­تر و تپنده­تر است، تاب تحملش را در برابر آنچه بر ایران و ایرانی می­گذرد، زودتر از دست می­دهد. ربنا افرغ علینا صبرا و ثبّت اقدامنا وانصرنا علی القوم الکافرین.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 23:18 توسط مسعود | |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin