خطبههای هاشمی دقیقاً همان چیزی بود که از این شخصیت انتظار میرفت. تأکید بر هدف اساسی جمهوری اسلامی که همان ابتنای نظام بر رأی مردم است، دعوت نیروهای نظامی و انتظامی و امنیتی به سعهی صدر، درخواست آزادی بازداشتشدگان، تأیید خدشهدار شدن اعتماد عمومی به نظام، عدم تأیید صحت انتخابات، عدم پیش کشیدن بحث مناظرهها و اتهامات واردشده از سوی احمدی نژاد و اشاره به رنجیدگی مراجع تقلید، نکتههای مهم و کلیدی خطبههای ایشان بود. به نظر میرسد هاشمی امروز در سطحی ظاهر شد که بسیاری مشتاق بودند خطبههای رهبری را نیز در آن سطح بشنوند. اگر اتمسفر حاکم بر خطبههای بعد از انتخابات رهبری نیز از همان ارتفاعی برخوردار بود که فضای خطبههای امروز داشت، بسیاری از ناگواریها بهتر و سریعتر التیام مییافت.
آیت الله هاشمی رفسنجانی فردی است که در تشکیل و تثبیت نظام جمهوری اسلامی نقشی انکارناپذیر دارد. اگر جمهوری اسلامی به چند نفر بدهکار باشد، یکی از آنها قطعاً هاشمی است. البته اگر در تمام کامیابیها و ناکامیهای این نظام نیز بتوان چند نفر را مسئول دانست، باز یکی از آنها هاشمی است. او سیاستمداری در تراز مردان سیاسی مشهور جهان است. کشور ایران شاید در تاریخ کهن خود، سیاستمداری به زیرکی و مهارت او کمتر دیده باشد. او تاکنون توانسته است از تمام بحرانهای مردافکن جمهوری اسلامی که بسیاری چون او را در همان سالیان اول، از گردونهی قدرت و نفوذ کنار نهاد، به سلامت بگذرد و خود را در بالاترین سطوح حاکمیت این نظام حفظ کند. همین زیرکی و مهارت او باعث شده است در میان مردم، گاه به عنوان همهکارهی کشور و مرد رویینتن شناخته شود و البته هزینههای جبرانناپذیری نیز به سبب این تصور نادرست متحمل شده است.
اما از نیمهی دوم دههی هفتاد، که سکان ادارهی کشور به دست اصلاحطلبان افتاد، رفته رفته از دامنهی نفوذ و اقتدار هاشمی کم شد. ماجرای قتلها زنجیرهای و متهم شدن افرادی که در دورهی او سمتها بالایی را در وزارت اطلاعات داشتند، مقالات تند و آتشین برخی از روزنامهنگاران محبوب اصلاحطلب علیه وی و البته عدم همراهی او با جریان اصلاحات در آن دوران، باعث شد که محبوبیت این چهرهی کارکشته بیش از پیش آسیب ببیند و اولین ضربهی کاری را در انتخابات مجلس ششم متحمل شود. در آن انتخابات، هاشمی جزو سی نفر برگزیدهی مردم تهران نبود و هرچند با کمک شورای نگهبان، توانست در جایگاه سیام بایستد، فصای مجلس را مناسب حضور خود ندید و از کاندیداتوری انصراف داد.
دوران اصلاحات با همین سیاق به پایان رسید و هاشمی برای ورود دوباره به کاخ ریاست جمهوری، وارد کارزار انتخابات ریاست جمهوری دورهی هشتم شد. این بار ورود چهرههایی چون لاریجانی و احمدینژاد، که بیشترین تنشها را در دورهی اصلاحات، با اصلاحطلبان داشتند، باعث شد که در دور اول، اصلاحطلبان رقابتی مسالمتآمیز و بدون تنش با هاشمی داشته باشند؛ اما در دور دوم، یکی از پیچهای سرنوشتساز حیات سیاسی هاشمی و یکی از تصمیمهای تاریخی اصلاحطلبان در پیش پای آنها ظاهر شد. از یک سو هاشمی تصمیم گرفت برای مقابله با گفتمان بنیادگرایانهی احمدینژاد، به گفتمان اصلاحات نزدیک شود، و سوی دیگر، اصلاحطلبان نیز تصمیم گرفتند برای مقابله با خطر احمدینژاد، تمام تنشهای گذشته با هاشمی را در پرانتز بگذارند و تمام قد در کنار هاشمی بایستند. همین دو تصمیم استراتژیک بود که سرنوشت اصلاحطلبان را به هاشمی و سرنوشت هاشمی را به حیات اصلاحطلبان پیوند زد. هاشمی در آن انتخابات، دومین شکست تلخ خود را تجربه کرد و پس از آن، اختلاف نظر سیاسیاش با احمدینژاد، با انگیزههای شخصی نیز درهمآمیخت. اصلاحطلبان نیز روز به روز به هاشمی نزدیکتر شدند و عقبهی اجتماعی آنان رفته رفته ذهنیت منفی خود را نسبت به او را ترمیم کرد. نخستین محصول شیرین این ازدواج برای هاشمی، رأی افتخارآمیزش در انتخابات مجلس خبرگان بود که در پیاش ریاست او بر این مجلس مهم را به همراه آورد. شاید همین جایگاه بود که بلوک دیگر قدرت در جمهوری اسلامی را که پیرامون رهبری گردآمده بودند، به شدت نگران کرد و آنها را مترصد فرصتی نمود که بتوانند برای همیشه از این نگرانی رها شوند. تنشهای جدی و بنیادی هاشمی و احمدینژاد، که البته تا پیش از مناظرههای انتخاباتی اخیر، در کلام هیچ کدام به صراحت عنوان نشده بود، در طول چهار سال ادامه یافت تا اینکه پس از تحولات پیش آمده در ماههای منتهی به انتخابات، از جمله انصراف خاتمی و ورود موسوی به انتخابات، به شب مناظرهی موسوی و احمدینژاد رسید. در این شب، یکی از مهمترین حوادث تاریخ نظام جمهوری اسلامی رقم خورد و رئیس جمهور در برابر میلیونها بیننده، با نام بردن از هاشمی و خانوادهاش، وی را صحنهگردان جبههی مخالف خویش خواند و آواری از اتهام را بر سر او و نزدیکانش فروریخت. بازی دیگر به پایان رسیده بود و احمدینژاد به تصمیم شخصی یا با هدایت دیگران، تیر خلاص را روانهی حیات سیاسی هاشمی کرد. او گمان نمیکرد ماشهای که میچکاند، به جای اینکه هاشمی و موسوی را به موزهی تاریخ بفرستد، در کمتر از چند ساعت، موج سبز موسوی را از ستادهای انتخاباتی به پهنهی کلانشهرها خواهد کشاند. طبقهی متوسط شهری که پیش از این، انتقادات زیادی از هاشمی داشتند، پس از آن شب، بدون توجه به آن انتقادها و دقیقاً در برابر آنچه احمدینژاد آرزویش را داشت، به خیابانها ریختند و صحنهی بیمانندی را در حمایت از موسوی به نمایش گذاشتند. البته هاشمی نیز بی کار ننشست و گذشته از اینکه دست خانوادهاش را برای حمایت علنی و بیپرده از موسوی باز گذاشت، خود نیز نامهای تاریخی و مهم به رهبری نوشت و صراحتاً ادامهی دولت احمدینژاد را خطری بزرگ برای جمهوری اسلامی خواند.
اکنون انتخابات با چنان وضعیتی که همه میدانیم به پایان رسیده است. بسیاری از فعالان سیاسی بازداشت شدهاند. دهها نفر کشته و صدها نفر زخمیاند. یأس و ناامیدی بخش بزرگی از جامعه را در خود فرو برده است. وضعیت بین المللی ایران چنان ناگوار است که احمدینژاد حتی امکان حضور در اجلاس سران کشورهای غیر متعهد را ندارد. در این میان، مرد داستان ما در سالهای پایانی هفتمین دهه از زندگیاش، در برابر گزینههایی قرار گرفته است که هرکدام از آنها احتمالاً آخرین برگهای حیات او را رقم خواهد زد. این گزینهها موضوع یادداشت آینده است؛ اما در یک کلام میتوان گفت آن جملهی مشهور شکسپیر، این روزها ذهن هاشمی را سخت میآزارد: «بودن یا نبودن؛ مسئله این است»!
چند روزی است که رسانههای اصولگرا قتل یک خانم محجبه در آلمان را سوژهی خبری و تحلیلی خود ساختهاند و بر مظلومیت زنان محجبه و مسلمان در جهان غرب و ددمنشی و انحطاط فرهنگ و تمدن غربی مرثیهسرایی میکنند. این موضع اگر واقعاً از سر باور به حقوق بشر یا دست کم برخاسته از غیرت اسلامی باشد، شایستهی تحسین و تکریم است؛ اما قراین بی شماری در دست است که این بار نیز اسلام و حجاب و مسلمان بازیچهی ایدئولوژی پرتناقض این دوستان قرار گرفته است و نشانی از دغدغههای انسانی و اسلامی در این مواضع نمیتوان یافت.
یکی از بارزترین قراین این مدعا، موضع همین رسانهها در مقابل کشتار مسلمانان در چین است. اگر آن بانوی مسلمان مصری را یک شهروند متعصب و نژادپرست آلمانی به قتل رسانده است، صدها مسلمان بی پناه چین را دولت این کشور به خاک و خون میکشد. حال با چه منطقی در ماجرای اول، نه تنها دولت آلمان، بلکه تمام دولتهای غربی و فراتر از آن، کل تمدن و فرهنگ غرب مسئولاند، اما ماجرای دوم در حد «درگیریهای قومی» فروکاسته شده و حتی از اذعان به مسلمان بودن کشتهشدگان طفره میروند؟ نکند کشتن مسلمان در غرب، ددمنشی و در شرق، مباح است؟ جالب است که یکی از این رسانهها با مقایسهی پوشش خبری قتل ندا آقاسلطان و قتل این خانم مصری، به دروغ مدعی شده است که رسانههای غربی دومی را پوشش ندادهاند. آیا همین اتهام بر خود ایشان سزاوارتر نیست؟ آیا خون آن بانوی محجبه از خون صدها زن و مرد مسلمان چینی رنگینتر است؟ نکند بهای خون مسلمان، بسته به طول و عرض جغرافیایی تفاوت میکند؟ آیا جز این است که آقایان آزردن کشور دوست و برادر، چین کمونیست را به سبب مشابهت در شیوههای حکمرانی و حمایتهایی که این کشور ( و البته تمام کمونیستهای عالم!) از فعالیت هستهای ایران میکند، به صلاح نمیدانند؟
چگونه است که در حادثهی اول از هیچ فضاسازی تبلیغاتی و اقدام دیپلماتیکی _ که البته به جا هم هست _ چشم پوشی نمیکنند، اما در ماجرای دوم، حتی حاضر به احضار سفیر چین و اعتراض خشک و خالی به دولت این کشور هم نیستند؟ آیا گمان میکنند افکار عمومی مسلمانان و مردم ایران، که امروز به موازات رسانههای وابسته به حاکمیت ایران، از مجاری رسانهای دیگری هم برخوردارند، باور میکنند که این گریبان چاک دادنهای آقایان برای قتل مظلومانهی آن خانم، از سر اسلام دوستی است؟
واقعاً شرمآور است که شبکههای غربی، به ویژه بی بی سی _ که این روزها ظاهراً خیلی اعصاب این دوستان را به هم ریخته است _ بیشتر از این مدعیان ام القرایی جهان اسلام، هوای مسلمانان مظلوم چین را دارند. اگر شعار مبنایی انقلاب اسلامی «نه شرقی، نه غربی» بود، ظاهراً این حضرات از قسمت «نه غربی»، ستیز کورکورانه و بی منطق با هر دستاورد مثبت غرب را پیشهی خود ساختهاند و قسمت «نه شرقی» را هم بی رودربایستی کنار گذاشته، در اتحادی استراتژیک با کمونیستهای عالم، به تحکیم پایههای اقتدار اسلامیشان! میپردازند.
پ.ن:
ـ پيام حضرت آيت الله العظمى منتظرى در اعتراض به كشتار مسلمانان چين
ـ بيانيه حضرت آيت الله العظمي صانعي در پي کشتار مسلمانان منطقه سين کيانگ چين
ـ حضرت آیت الله العظمی صافی کشتار مسمانان بیدفاع چینی را محکوم کردند
ـ بيانيه آیت الله العظمی مکارم شیرازی درباره حوادث ناگوار مسلمانان چين
ـ آيتالله العظمي نوري همداني: دولت در قبال سرکوب مسلمانان چين سکوت نکند
خیابانها شاهد گستردهترین تظاهرات در سی سال گذشته بود. دهها نفر کشته و صدها نفر زخمی شدهاند. حکومت هزاران نفر را بازداشت کرده است. سیستم ارسال پیامک قطع و سایتهای خبری فیلتر شدهاند. دولت معترضان را به تأثیرپذیری از خارج متهم میکند. فضای شهرها کاملاً امنیتی شده و حکومت نظامی برقرار است ... .
اشتباه نکنید! زبانم لال از ایران صحبت نمیکنم. آنچه گفتم توصیف شرایط استان سین کیانگ چین در چند روز اخیر بود!
ماها متهم هستیم که امریکایی هستیم، اروپایی هستیم و وابسته به بیگانگان هستیم. برای همین طرح این نقشه ی بیگانگان و موضع گیری در برابر اونها به نظر من برای همه واجب هست. پس باید در این زمینه بیان بشه و گفتگو بشه. واقعا هم اگه ما قبول داشته باشیم که یکی از مهمترین دستاوردهای انقلاب ما استقلال ماست، این مساله ایجاب میکنه که ما در این رابطه موضع داشته باشیم هر چند به ضرر خودمون باشه. که من میگم ضرر هم نداره اما اگه به ضرر خودمون هم بود ما باید موضع می داشتیم و باید وسیع تر روی این کار بشه و هرچه سریع تر مواضع روشنتری را بیان کنیم.
اگر چه ما این تاثیر رو کاملا نمیتونیم از بین ببریم به دلیل این که ریشههای مشکل هنوز وجود داره. هنوز رسانههایی که میتونن با مردم صحبت بکنند، جلب اطمینان مردم کنند و نظر مردم رو برگردونند به نیروهای مخلص داخلی که نظام، اسلام، کشور و استقلال کشور رو قبول دارن، اینا کار نمیکنه و ما در این رابطه با مشکل وسیع روبرو هستیم. توی این هفته اخیر من دائم با کسانی که تماس گرفتن بحث کردم و گفتگو کردم که این به ضرر همه نظام هست و این به ما لطمه خواهد زد. متاسفانه ما نتونستیم که راه حلی پیدا کنیم.همین الان که من خدمت شما دوستان صحبت میکنم ۲۴، ۲۵ نفر از کارکنان کلمه سبز دستگیر شدن. همه رو یک جا دستگیر کردن به این عنوان که شما قصد توطئه دارید. خوب این نشان عدم شناخت کسانی هست که الان مسائل رو میخوان اداره کنند و در این زمینه موضع دارن.
ادامه مطلب

