یازده دوازده سال پيش، یک نویسندهی لبنانی کتابی نوشت با عنوان «الخاتمیة» که ترجمهی فارسی این عنوان، «پدیدهی خاتمی» است. من آن کتاب را هیچ وقت کامل نخواندم، اما اصطلاح پرمعنای او در این سالها همیشه پس ذهنم جا خوش کرده بود. در تمام دوران ریاست جمهوری خاتمی، چنان سرگرم جدال و چالش بر سر بدیهیترین حقوق شهروندان کشور بودیم که مجالی فراهم نیامد تا جلوهها و نمودهای «پدیده» بودن خاتمی را در متن و بطن جامعهی ایرانی به بررسی بنشینیم. اما در این چند روز وقتی صحنههای توصیفناپذیر اشتیاق و شور مردم شیراز و یاسوج و بوشهر را برای دیدار با شخصیتی که هیچ جای پایی در قدرت ندارد، دیدم، آن نویسندهی لبنانی را تحسین کردم که چه واژهی بجا و مناسبی برای توصیف خاتمی یافته است.
در این چند روز هرجا که مینگریستی، نشانهای از «الخاتمیه» را میدیدی. در چهرهی آفتاب سوختهی آن جوان جنوب شهری که از تیر بسکتبال بالا رفته بود تا مگر عکس خاتمی را بر فراز جمعیت، به رخ دوربینها بکشد؛ در اشکهای آن دختری که آرام و بی ادعا و همراه با نگاهی لبالب از محبت به چهرهی خاتمی، بر گونههایش جاری بود؛ در چشمان سرخ و بیخوابی کشیدهی بچههای ستاد 88 که با کاورهای آبیرنگ، دور اتومبیل خاتمی حلقه زده بودند تا مبادا نادانی قصد سوئی داشته، آسیبی به سید برساند؛ در صدای گرفتهی دانشجویی که تمام انرژی حنجرهاش را برای حمایت از خاتمی به کار گرفته بود؛ در تلاش مذبوحانهی مسئولانی که میپنداشتند اگر خاتمی را به شاهچراغ راه ندهند، مردم از محل جدید سخنرانی، به موقع خبردار نخواهند شد؛ و حتی در جسارت و اهانت بی شرمانهی آن دخترک بیآبرویی که آنچه خود و همفکرانش لایقش بودند به ساحت پاک خاتمی نسبت داد.
آری در این چند روز، دست کم در جنوب ایران، به هرجا نگاه میکردی، نمادی و نمودی از «الخاتمیه» بود.

