در هفتههای اخیر، زمزمههای دعوت از خاتمی برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری، شدت گرفته و احزابی چون جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین رسماً از ایشان دعوت کردهاند وارد کارزار انتخابات ریاست جمهوری شود.
بیتردید، برای نسل ما که هویت و شخصیتمان را با خاتمی شناختیم و بهار جوانی خود را با نام و اندیشه او گره زدیم، تصور به میدان آمدن او و برپایی ستادهای انتخاباتیاش با آن شور و شوقی که در آن سال بود، حسی نوستالژیک را در روانمان برمیانگیزد و وسوسهمان میکند از این دعوتها و زمزمهها استقبال کنیم و هر طور شده، سید را وارد میدان کنیم. اما من وقتی فارغ از این حس و علاقه، ساختار سیاسی و اقتصادی کشور و پیچ و خمها و بنبستهای راه را در نظر میآورم، در این نتیجه تردیدی نمیتوانم بکنم که خاتمی نباید بیاید!
در اینجا سعی میکنم به صورت کوتاه و خلاصه، دلایل خودم را برای این "نباید" ذکر کنم:
1_ همچنانکه بسیاری از تحلیلگران ساختار سیاسی کشور توجه دادهاند، سامان حقیقی ( و نه حقوقی) حاکمیت در ایران به گونهای است که حتی اگر از تأثیرگذاری شورای نگهبان در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری بگذریم، بیش از هفتاد درصد قدرت در دست رهبری متمرکز است و بقیه آن در میان مجلس و رییس جمهور و شوراها توزیع شده است. بنابراین در بهترین حالت، اگر شورای نگهبان منصوب رهبری در تأیید صلاحیتها و روند برگزاری و شمارش آرا و اعلام نتیجه، کاملاً دموکراتیک و قانونی عمل کند و دقیقاً همان شخصی به ریاست جمهوری انتخاب شود که اکثریت شهروندان انتخابش کردهاند، این رییس جمهور منتخب اکثریت ملت، کمتر از بیست درصد قدرت اجرایی را در اختیار خواهد داشت.
با این توضیح، حال اگر میان این رییس جمهور و دیگر نهادهای صاحب قدرت، از جمله رهبری، ناسازگاری و بیاعمادی حاکم باشد، بخش اعظم همان سهم اندک از قدرت هم صرف سایش و درگیری با نهادهای معارض خواهد شد و عملاً نهاد ریاست جمهوری کارایی و کارامدی خود را نه تنها در پیشبرد برنامههای خاص رییس جمهور، بلکه در اداره عادی کشور از دست خواهد داد.
به گمان من، این واقعیت تلخ را باید در مورد آقای خاتمی بپذیریم که به رغم تمام خصوصیات منحصر به فرد و نیکویی که ایشان دارد، از اعتماد و حسن ظن رهبری کمبهره است و به هر دلیلی، حق یا ناحق، این دیوار بیاعتمادی از میان رفتنی نیست.
در چنین شرایطی، ریاست جمهوری دوباره خاتمی، نهتنها کمکی به نهادینهسازی دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی و ... که قاعدتاً هنوز از اهداف اولیه خاتمی است، نخواهد کرد، بلکه کشور را دست کم برای مدت چهار سال دیگر درگیر نزاع بیحاصل و پرزیان رهبری و نهادها منسوب به او با دولت خاتمی خواهد کرد. بنابراین هم شرط عقل و دوراندیشی، و هم اهتمام به مصالح ملی ایجاب میکند که به رغم علاقه و تعلق خاطری که به شخصیت و تفکر خاتمی داریم، کسی را وارد کارزار ریاست جمهوری کنیم که دست کم، از اعتماد و حسن ظن رهبری برخوردار است و در سابقه مدیریتی و سیاسیاش، تنش و شکاف عمدهای را با رهبری تجربه نکرده است.
2_ خروج اصلاحطلبان از حاکمیت و نشستن فردی از اردوگاه اصولگرایی بر مسند ریاست جمهوری، حسنی که داشت این بود که وحدت مبتنی بر سلب و نفی را در میان اصولگرایان در هم شکست و شکافهای نهفته فکری و برنامهای و باندی آنها را برملا ساخت. این روند واگرایی در میان اصولگرایان هنوز مراحل نخستین خود را میگذراند و اگر دشمن مشترکی بر سر راه آنها قرار نگیرد، دیری نمیپاید که دیگر نمیتوان مجموعه آنان را با یک نام و تحت یک عنوان تقسیمبندی کرد. تکثر فکری و سیاسی و تفرق نیروهای سیاسی، بزرگترین فایدهای که دارد، بستر سازی برای دموکراسی و نهادینهسازی بازی دموکراتیک است. مشکلی که مملکت ما دارد این است که نیروهای سنتی و اصولگرا از بازی دموکراتیک هراسان و گریزاناند. شایع شدن این بازی و ادامه داشتن آن در اردوگاه خود آنان، موانع ذهنی آنها را در عادی دیدن و هراسناک نپنداشتن این بازی خواهد زدود.
در این میان، اگر شخصیتی مثل خاتمی، که سمبل و نماد اصلاحطلبی (یعنی همان دشمن مشترک اصولگرایان) است، وارد کارزار انتخاباتی شود، این واگرایی و تفرق، باز جای خود را به وحدت و همگرایی خواهد داد و زمینههای تکثر افزونتر فضای سیاسی کشور را از بین خواهد برد.
بنابراین اگر هدف اصلاحطلبان از ورود به حاکمیت، بسترسازی برای دموکراسی است، ظاهراً روند امور به گونهای پیش میرود که فعلاً در کناره ماندن آنها، این هدف را بیشتر برمیآورد.
3_ بر اساس آمار و ارقامی که اصلاحطلبان و اقتصاددانان مستقل ارائه میکنند، کارنامه مدیریت اقتصادی دولت احمدینژاد چنان نامطلوب است که هر رییس جمهوری که پس از او بیاید، سهم عمده انرژی و توانش را باید صرف اصلاح به هم ریختگیها و نابسامانیهای حاصل از مدیریت این دولت نماید. حال تصور کنید اگر این فرد کسی هم باشد که با اکثریت نهادهای قدرت دچار تنش بوده، هیچ رسانهای در اختیار نداشته باشد که هیچ، صدا و سیمای ملی هم تمام کاستیها و مشکلات برآمده از دولت احمدینژاد را سر او خالی کرده، به او منتسب کند، ببینید چه مصیبتی دامنگیر او و اطرافیانش خواهد شد.
با توجه به این سه دلیلی که ذکر شد، به گمان من، کاندیدا شدن خاتمی نه کمکی به پیشبرد برنامههای اصلاحطلبانه خواهد کرد و نه مدیریت اجرایی و اقتصادی کشور را از نابسامانی فعلی نجات خواهد داد. اما آیا این سخن به این معناست که اصلاحطلبان باید در انتخابات ریاست جمهوری منفعل و بی تحرک باشند؟ خیر؛ آنها باید بر روی گزینهای سرمایهگذاری کنند که اولاً از اعتماد و حسن ظن رهبری بیبهره یا کمبهره نیست، ثانیاً مارک و برچسب اصلاحطلبیاش چنان پررنگ نیست که باعث ایجاد وحدت در اصولگرایان شود، ثالثاً با نهادهای دیگر قدرت آن قدر دچار تنش نیست که در کار با بنبست مواجه شود، رابعاً کم و بیش به کانالهای رسانهای و از جمله صدا و سیما دست رسی دارد و میتواند تا حدی مردم را از خدمات و حسنات دولتش باخبر سازد، خامساً توسعهگرا و پایبند به اقتصاد آزاد و مبتنی بر بخش خصوصی است، چراکه مساعدترین بستر برای دموکراسی، تقویت حوزه خصوصی و مستقل از حاکمیت در اقتصاد است، و سادساً در دیپلماسی خارجی، به حرکتها و مواضع تنشآفرین معتقد نیست و کشور را چهار نعل به سمت و تحریم و چنگ نمیراند.
شاید با تتبع در میان شخصیتهای سیاسی، بتوان افرادی را یافت که تمام این ویژگی را یکجا داشته باشد؛ اما در این تردیدی ندارم که آن شخصیت متأسفانه خاتمی نیست. به نظر من، مثلاً شخصیتی مثل حسن روحانی چنین ویژگیهایی را داراست و میتواند به عنوان گزینهای مطلوب، مورد توجه اصلاحطلبان باشد.

