تبليغاتX
شکسته فریاد


مدتی است دل و دماغی برای نوشتن درباره موضوعات سیاسی ندارم. از سوی دیگر، با توجه به حال و هوای این وبلاگ که بیشتر سیاسی و مربوط به مباحث روز است، انتشار نوشته­هایی با صبغه تئوریک و انتزاعی را در آن مناسب نمی­دانم. از این روست که گاه مثل اکنون، یک ماهی می­گذرد و سر این وبلاگ بی­صاحب می­ماند! راستش احساس می­کنم دیگر نکته و حرف و حدیثی برای گفتن در حوزه سیاست باقی نمانده است. چه­قدر می­توان برای لزوم تحقق دموکراسی و حقوق بشر و آزادی و جامعه مدنی و ... استدلال کرد؟ تا چه اندازه می­شود خطر اقتدارگرایی، سرکوب آزادی، سوء استفاده از دین و ترجیح منافع باندی و جناحی را بر منافع ملی گوشزد کرد؟ اگر قرار بود گوش شنوایی باشد، ده سال فریاد فرصت کمی نبود. بنابراین حال که حاکمیت اعتنایی به هشدارها و انذارها ندارد و حاصل جمع جبری شنوایی آنها و ناله­های دلسوزان، صفر است، ناچار باید گفت: "چندین چراغ دارد و بیراهه می­رود/ بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش".

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 22:9  توسط مسعود   | 



در هفته­های اخیر، زمزمه­های دعوت از خاتمی برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری، شدت گرفته و احزابی چون جبهه مشارکت و سازمان مجاهدین رسماً از ایشان دعوت کرده­اند وارد کارزار انتخابات ریاست جمهوری شود.

بی­تردید، برای نسل ما که هویت و شخصیتمان را با خاتمی شناختیم و بهار جوانی خود را با نام و اندیشه او گره زدیم، تصور به میدان آمدن او و برپایی ستادهای انتخاباتی­اش با آن شور و شوقی که در آن سال بود، حسی نوستالژیک را در روانمان برمی­انگیزد و وسوسه­مان می­کند از این دعوت­ها و زمزمه­ها استقبال کنیم و هر طور شده، سید را وارد میدان کنیم. اما من وقتی فارغ از این حس و علاقه، ساختار سیاسی و اقتصادی کشور و پیچ و خم­ها و بن­بست­های راه را در نظر می­آورم، در این نتیجه تردیدی نمی­توانم بکنم که خاتمی نباید بیاید!

در اینجا سعی می­کنم به صورت کوتاه و خلاصه، دلایل خودم را برای این "نباید" ذکر کنم:

1_ همچنان­که بسیاری از تحلیل­گران ساختار سیاسی کشور توجه داده­اند، سامان حقیقی ( و نه حقوقی) حاکمیت در ایران به گونه­ای است که حتی اگر از تأثیرگذاری شورای نگهبان در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری بگذریم، بیش از هفتاد درصد قدرت در دست رهبری متمرکز است و بقیه آن در میان مجلس و رییس جمهور و شوراها توزیع شده است. بنابراین در بهترین حالت، اگر شورای نگهبان منصوب رهبری در تأیید صلاحیت­ها و روند برگزاری و شمارش آرا و اعلام نتیجه، کاملاً دموکراتیک و قانونی عمل کند و دقیقاً همان شخصی به ریاست جمهوری انتخاب شود که اکثریت شهروندان انتخابش کرده­اند، این رییس جمهور منتخب اکثریت ملت، کمتر از بیست درصد قدرت اجرایی را در اختیار خواهد داشت.

با این توضیح، حال اگر میان این رییس جمهور و دیگر نهادهای صاحب قدرت، از جمله رهبری، ناسازگاری و بی­اعمادی حاکم باشد، بخش اعظم همان سهم اندک از قدرت هم صرف سایش و درگیری با نهادهای معارض خواهد شد و عملاً نهاد ریاست جمهوری کارایی و کارامدی خود را نه تنها در پیش­برد برنامه­های خاص رییس جمهور، بلکه در اداره عادی کشور از دست خواهد داد.

به گمان من، این واقعیت تلخ را باید در مورد آقای خاتمی بپذیریم که به رغم تمام خصوصیات منحصر به فرد و نیکویی که ایشان دارد، از اعتماد و حسن ظن رهبری کم­بهره است و به هر دلیلی، حق یا ناحق، این دیوار بی­اعتمادی از میان رفتنی نیست.

در چنین شرایطی، ریاست جمهوری دوباره خاتمی، نه­تنها کمکی به نهادینه­سازی دموکراسی و حقوق بشر و جامعه مدنی و ... که قاعدتاً هنوز از اهداف اولیه خاتمی است، نخواهد کرد، بلکه کشور را دست کم برای مدت چهار سال دیگر درگیر نزاع بی­حاصل و پرزیان رهبری و نهادها منسوب به او با دولت خاتمی خواهد کرد. بنابراین هم شرط عقل و دوراندیشی، و هم اهتمام به مصالح ملی ایجاب می­کند که به رغم علاقه و تعلق خاطری که به شخصیت و تفکر خاتمی داریم، کسی را وارد کارزار ریاست جمهوری کنیم که دست کم، از اعتماد و حسن ظن رهبری برخوردار است و در سابقه مدیریتی و سیاسی­اش، تنش و شکاف عمده­ای را با رهبری تجربه نکرده است.

2_ خروج اصلاح­طلبان از حاکمیت و نشستن فردی از اردوگاه اصول­گرایی بر مسند ریاست جمهوری، حسنی که داشت این بود که وحدت مبتنی بر سلب و نفی را در میان اصول­گرایان در هم شکست و شکاف­های نهفته فکری و برنامه­ای و باندی آنها را برملا ساخت. این روند واگرایی در میان اصول­گرایان هنوز مراحل نخستین خود را می­گذراند و اگر دشمن مشترکی بر سر راه آنها قرار نگیرد، دیری نمی­پاید که دیگر نمی­توان مجموعه آنان را با یک نام و تحت یک عنوان تقسیم­بندی کرد. تکثر فکری و سیاسی و تفرق نیروهای سیاسی، بزرگ­ترین فایده­ای که دارد، بستر سازی برای دموکراسی و نهادینه­سازی بازی دموکراتیک است. مشکلی که مملکت ما دارد این است که نیروهای سنتی و اصول­گرا از بازی دموکراتیک هراسان و گریزان­اند. شایع شدن این بازی و ادامه داشتن آن در اردوگاه خود آنان، موانع ذهنی آنها را در عادی دیدن و هراسناک نپنداشتن این بازی خواهد زدود.

در این میان، اگر شخصیتی مثل خاتمی، که سمبل و نماد اصلاح­طلبی (یعنی همان دشمن مشترک اصول­گرایان) است،  وارد کارزار انتخاباتی شود، این واگرایی و تفرق، باز جای خود را به وحدت و هم­گرایی خواهد داد و زمینه­های تکثر افزون­تر فضای سیاسی کشور را از بین خواهد برد.

بنابراین اگر هدف اصلاح­طلبان از ورود به حاکمیت، بسترسازی برای دموکراسی است، ظاهراً روند امور به گونه­ای پیش می­رود که فعلاً در کناره ماندن آنها، این هدف را بیشتر برمی­آورد.

3_ بر اساس آمار و ارقامی که اصلاح­طلبان و اقتصاددانان مستقل ارائه می­کنند، کارنامه مدیریت اقتصادی دولت احمدی­نژاد چنان نامطلوب است که هر رییس جمهوری که پس از او بیاید، سهم عمده انرژی و توانش را باید صرف اصلاح به هم ریختگی­ها و نابسامانی­های حاصل از مدیریت این دولت نماید. حال تصور کنید اگر این فرد کسی هم باشد که با اکثریت نهادهای قدرت دچار تنش بوده، هیچ رسانه­ای در اختیار نداشته باشد که هیچ،  صدا و سیمای ملی هم تمام کاستی­ها و مشکلات برآمده از دولت احمدی­نژاد را سر او خالی کرده، به او منتسب کند، ببینید چه مصیبتی دامن­گیر او و اطرافیانش خواهد شد.

با توجه به این سه دلیلی که ذکر شد، به گمان من، کاندیدا شدن خاتمی نه کمکی به پیش­برد برنامه­های اصلاح­طلبانه خواهد کرد و نه مدیریت اجرایی و اقتصادی کشور را از نابسامانی فعلی نجات خواهد داد. اما آیا این سخن به این معناست که اصلاح­طلبان باید در انتخابات ریاست جمهوری منفعل و بی تحرک باشند؟ خیر؛ آنها باید بر روی گزینه­ای سرمایه­گذاری کنند که اولاً از اعتماد و حسن ظن رهبری بی­بهره یا کم­بهره نیست، ثانیاً مارک و برچسب اصلاح­طلبی­اش چنان پررنگ نیست که باعث ایجاد وحدت در اصول­گرایان شود، ثالثاً با نهادهای دیگر قدرت آن قدر دچار تنش نیست که در کار با بن­بست مواجه شود، رابعاً کم و بیش به کانال­های رسانه­ای و از جمله صدا و سیما دست رسی دارد و می­تواند تا حدی مردم را از خدمات و حسنات دولتش باخبر سازد، خامساً توسعه­گرا و پایبند به اقتصاد آزاد و مبتنی بر بخش خصوصی است، چراکه مساعدترین بستر برای دموکراسی، تقویت حوزه خصوصی و مستقل از حاکمیت در اقتصاد است، و سادساً در دیپلماسی خارجی، به حرکت­ها و مواضع تنش­آفرین معتقد نیست و کشور را چهار نعل به سمت و تحریم و چنگ نمی­راند.

شاید با تتبع در میان شخصیت­های سیاسی، بتوان افرادی را یافت که تمام این ویژگی را یکجا داشته باشد؛ اما در این تردیدی ندارم که آن شخصیت متأسفانه خاتمی نیست. به نظر من، مثلاً شخصیتی مثل حسن روحانی چنین ویژگی­هایی را داراست و می­تواند به عنوان گزینه­ای مطلوب، مورد توجه اصلاح­طلبان باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:10  توسط مسعود   | 



این روزها نظریات جدید دکتر سروش و استاد مجتهد شبستری دربارهٔ قرآن و وحی، ذهنم را سخت مشغول کرده است. این مباحث، گذشته از این که فی نفسه برای من جذاب و شیرین و درعین حال، دغدغه­انگیز است، با موضوع پایان­نامه­ام نیز ارتباط وثیقی دارد و پی­گیری دلایل و قراین ادعاهای ایشان و نقدها و نقض­هایی که منتقدان بر آنها وارد می­کنند، جزو روند تحصیلی­ام نیز به شمار می­آید.

حال و هوای این وبلاگ شاید مناسب این نباشد که مدعاهای این دو شخصیت را مطرح  و نقدهای وارد بر آن را به لحاظ قوت و ضعف بررسی کنم؛ اما آنچه در اینجا می­خواهم یادآور شوم، نکته­ای است که تاکنون در نوشته­های ناقدان محترم نیافته­ام.

به باور من، حادثهٔ وحی از آن پدیده­هایی است که کنه و ماهیتش تنها برای اشخاص دریافت­کنندهٔ آن معلوم است و به جز ایشان، کس دیگری نمی­تواند بدان پی ببرد. به عبارت دیگر، این حادثه نه امری ملموس و محسوس است که بتوان چیستی و چگونگی آن را در آزمایشگاه و لابراتوار بررسی کرد و نه امری تکرارپذیر و شایع است که بتوان با آزمون و خطاهای متعدد به علل و چرایی و چونی آن پی برد. یعنی هیچ کدام از دو شرط علمی بودن یا "تحقیق­پذیری" در این پدیده وجود ندارد. بنابراین آنچه متکلمان و دین­پژوهان و فیلسوفان دین تاکنون انجام داده­اند و باید نیز چنین کنند، ارائهٔٔ نظریه و مدلی در این­باره است که اولاً از سادگی بیشتری برخوردار باشد و ثانیاً ابهامات و پرسش­های بیشری را پاسخ گوید.

این دو اصل "سادگی" و "قدرت تبیین" ، شرط پذیرش و بقای نظریات علمی در تاریخ علم بوده است. به عنوان مثال، مسئلهٔ چگونگی آغاز جهان از دیرباز مورد توجه فیزیک­دانان و ستاره­شناسان بوده است. اما از آنجا که این مسئله نیز نه آزمون­پذیر است و نه تکرار شدنی، تنها کاری که این دانشمندان کرده­اند ارائه نظریه­ها و مدل­هایی بوده است که در عین سادگی، پیچیدگی­ها و گره­های بیشتری را از دانسته­های بشری دربارهٔ عالم باز کند. ما نه می­توانیم به صورت قاطع و یقینی، نظریهٔ مهبانگ ((Big Bang را مطابق با واقع بدانیم، نه نظریهٔ کهبانگ (انفجارهای کوچک) را و نه دیگر نظریه­ها را؛ اما هر کدام از این نظریه­ها که در داوری و ارزیابی دانشمندان، از سادگی و توانایی تبیین، بهرهٔ افزون­تری برده باشند، احتمال صدقشان نیز بیشتر است.

این سخن در مورد پدیدهٔ وحی نیز صادق است. یعنی ما در ارزیابی نظریات و مدل­هایی که برای این پدیده پیشنهاد می­شود ناچاریم آنها را با این دو اصل سنجیده، مورد داوری قرار دهیم.

به باور من، نظریهٔ سروش و شبستری که به رغم بیان­ها و خواستگاه­های متفاوتشان، مدل واحدی از وحی ارائه می­دهند، اگر هم نسبت به نظریه سنتی وحی، ساده­تر باشند، قدرت تبیین اندکی دارند و نه تنها به پرسش­ها و ابهامات پیشین، پاسخ درخوری نمی­دهند، بلکه چاله­های بیشتری را پیش پای معرفت دینی می­نهند. به عبارت دیگر، آنچه این دو بزرگوار به عنوان قراین و شواهد نظریهٔ خود مطرح می­کنند، عموماً با نظریهٔ سنتی نیز منافات ندارد و در همان قالب نیز می­تواند تبیین و توجیه شود. به عنوان مثال، تأثیر پذیری قرآن از اصطلاحات، گفتمان­ها و زیست­جهان عصر نزول و تأثیر شخصیت، محیط و ساختار معرفتی و روان­شناختی پیامبر اسلام بر محتوای وحی، با همان تلقی سنتی از وحی و خدایی دانستن لفظ و معنای قرآن نیز سازگار است و نیازی نیست که برای تبیین این واقعیت­ها مدل و نظریهٔ جدیدی را پیش افکنیم.

با این حال، تلاش علمی و کوشش معرفتی بزرگوارانی چون سروش و شبستری در خور ستایش و تقدیر بسیار است و نفس مطرح شدن این مباحث و به نقد کشیده شدن تصورات و تلقی­های سنتی و رسوب کرده در عرصه معرفت دینی، چون نسیمی حیات­بخش و روح­افزا حوزه­های علمیه و محافل دین­پژوهی این مرز و بوم به تکاپو وامی­دارد تا تکانی بخورند و هندسهٔ معرفتی و ایمان دینی خود و مخاطبانشان را روز به روز نو به نو کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:7  توسط مسعود   | 



جنگ قدرت و اختلافات و کشمکش­های داخلی جناح اقتدارگرا را چنان به استیصال کشانده است که به هر رطب و یابسی چنگ می­اندازند تا شاید بتوانند با برساختن یک دشمن مشترک، هرچند موهوم، یک­دستی از کف رفته را دوباره به دست آورند.

هیاهوی مضحک و خجالت­آوری که رسانه­های این جناح و در رأس آن، قلم تنک­مایه و بی­لجام حسین شریعتمداری بر سر سخنان اخیر خاتمی به راه انداخته­اند مصداق بارز چنین استیصالی است. به راستی که عرب­زبان­ها خوب گفته­اند: الغریق یتشبث بکل حشیش!

آقای خاتمی در مقام بیان معنای صدور انقلاب دقیقاً همان سخنان امام را تکرار نموده و گفته است: صدور انقلاب به معنای لشکرکشی و ترور و ایجاد انفجار در اینجا و آنجا نیست؛ بلکه به معنای ساختن الگویی در مدیریت و کشورداری اسلامی است که دیگر ملت­های مسلمان را در ساختن و آباد ساختن ممالکشان رهنما و راه­بر باشد.

هر کس اندک شعوری در سر و اندک انصافی در دل داشته باشد، با شنیدن یا خواندن این سخنان، اولاً به این نتیجه می­رسد که جمهوری اسلامی نه اکنون، بلکه حتی در زمان بنیان­گذارش نیز در پی آن معنایی از صدور انقلاب نبوده است که برخی قدرت­های جهانی او را بدان متهم می­کردند؛ و ثانیاً اکنون نیز اگر  گهگاه صحبت از صدور انقلاب می­شود باید در همان چارچوب تفسیر امام پی­گیری و فهم شود.

راستی کدام بیماردلی جز برخی از رسانه­های خارجی و بالاتر از آن، امثال حسین شریعتمداری و آن 77 وکیل­الدوله­ای که به وزیر اطلاعات دربارهٔ لزوم بستن دهان امثال خاتمی تذکر داده­اند می­تواند از این سخنان چنین برداشت کند که جمهوری اسلامی در حال انجام عملیات تروریستی در جهان است؟

جالب اینجاست که صاحبان این مغزهای تهی و دل­های کور در مقابل ده­ها گاف و مواضع ضدملی و مخالف شرع احمدی­نژاد و اطرافیانش که آخرین موردش در مشهد حتی صدای دوستان و هم­طیف­های خودش را نیز درآورده است، تکانی نمی­خورند و رگ غیرتشان نمی­جنبد.

تنها احتمالی که در تحلیل چنین میزانی از دنائت در برخورد با خاتمی می­توان داد این است که حتی زمزمه­های در گوشی دربارهٔ بازگشت خاتمی به عرصه انتخابات ریاست جمهوری، به رغم اینکه بارها از سوی خود او تکذیب شده، خواب از چشم جناح محفل­نشینان و دخمه­سازان و یاران غار سعید امامی  ربوده است و تمام این جوساز­ی­ها و شارلاتانیزم مطبوعاتی  زمینه­سازی برای حذف زودهنگام خاتمی از صحنه سیاست و مدیریت آینده کشور است.   

پ. ن:

ـ خاتمی درباره تذکر نمایندگان مجلس: با این مسائل تفریح می کنیم

ـ خاتمی: از تخریب هیچ نگرانی ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:57  توسط مسعود   | 



آفتاب امروز كه برآمد، پا به  اولين روز بيست و هشتمين سال زندگي­ام نهادم. نمي­دانم اگر كسي در حوالي ساعت 3 صبح سي­ام فروردين سال 1360، قدري برايم از اين دنياي ناشناخته سخن مي­گفت و شماري از زشتي­ها و زيبايي­هايش خبر مي­داد و بعد مي­پرسيد مي­خواهي قدم در اين عالم خاك بگذاري يا نه، پاسخم آري بود يا نه؛ اما گويا خداوند آدمي را دست كم در دو لحظهٔ ورود و خروجش از اين هستي خاكي، شايستهٔ مشورت ندانسته، ناگفته و ناگهاني در لحظه­اي به اينجا و اكنون پرتابش مي­كند و نگفته و خبرنداده،‌ در لحظه­اي، از تاريخ بيرونش مي­كشد.

به هر حال، آن حكيم و عليم، تاكنون بيست و هشت بهار فرصت زيستن و اقبال بودن به من داده است. از مسير و راستاي كلي زندگي­ام خوشنودم و اگر مي­شد باز به خط آغاز بازگردم، دوباره همين مسير را مي­آمدم؛ اما از شتاب حركتم هيچ راضي نيستم. فرصت­هاي پرشماري را سوزانده­ام، در جاهايي از شاهراه فاصله­گرفته و شيطنت كرده­ام، و بارها نمك خورده و نمكدان شكسته­ام. اما خداي خود را شاكرم كه دغدغه­ٔ بزرگ زندگي­ام هنوز خود اوست و پرواي زيستن مؤمنانه در دامن رحمت او.

براي بيست و هشتمين سال زندگي­ام چند آرزو دارم كه اميد دارم تا آغاز بيست و نه سالگي، آنها را تحقق­يافته ببينم. نخست اينكه پايان­نامهٔ كارشناسي ارشدم را كه نخستين مراحلش را سپري مي­كند، به بهترين نحو ممكن به پايان برسانم؛‌ دوم اينكه بتوانم با آمادگي كامل در آزمون­هاي دكترا شركت كنم و در مهرماه سال 88، بر روي نيمكت­هاي مقطع دكترا بنشينم؛‌ سوم اينكه زينب عزيز در يكي از دانشگاه­هاي خوب كشور پذيرفته شود و مقطع كارشناسي ارشد را آغاز نمايد؛ و چهارم اينكه اوضاع كشور از اينكه هست بهتر شود و انتخابات رياست­جمهوري زمينه­اي براي وزيدن نسيمي از آزادي و پيشرفت را فراهم نمايد. آرزو كه بر جوانان عيب نيست؛ هست؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:29  توسط مسعود   |